بطور کلی پوشش سر از اوایل تاریخ بشر تا به امروز ، چندین کاربرد و علت داشته و دارد که مهم ترین انها عامل جوی و طبیعی برای حفاظت از سرما و گرما، عامل تزیینی ،عامل ایینی و مذهبی ، عامل سیاسی و حتی اشرافی گری ، پوشاندن مو ها، گرمی سر و ... بوده است. برای مثال کلاه در استفاده های نظامی میتواند نشان دهنده ی ملیت، شاخه فعالیت، درجه یا هنگ باشد.
در ایران باستان کلاه علامت قدرت کامل و اختیار مطلق است و بطور نمادین نشان از بزرگی ، سروری و پادشاهی دارد. در همه ی سنگ نگاره های ایرانی ، هیچگاه مرد بزرگی بی کلاه و با سر برهنه نشان داده نشده است. در اساطیر حماسی ایران ، بزرگان تنها هنگام رامش، خواب و سوگ، آن را از سر برمیگیرند.
حکایت های کلاه در ایران
حکایت اول (دیوانگی)
در گذشته ی نه چندان دور، در اماکن سنتی و بیشتر روستاها، سر برهنه بودن امری خلاف ادب و خلاف عرف تلقی میشده است. تا جاییکه به روایت معلوم و مجهول بی کلاهی موجب فقر ،بی آبرویی ،اختلال حواس و دیوانگی میشود. به همین دلیل کلاه پوشیدن از حالت یک عادت خارج شده و بصورت ضرورتی اجتناب ناپذیر درامده بود تا جاییکه مردان در شب به هنگام خواب، عرقچین بر سر داشتند. برای مثال این بیت از مناظره ی محتسب و مست در شعر پروین اعتصامی :
"گفت اگه نیستی کز سر در افتادت کلاه / گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست"
به همین عرف و عادت اجتماعی نظر داشته است و سر برهنه کردن، به معنای کمال خواری و ذلت بوده است.
برای درک بیشتر این روایت سری به کتاب تهران قدیم که تاریخ اجتماعی شهر تهران است میزنیم. در این کتاب نوشته شده است که سالها پیش، مردهای ایرانی حتی زیر کلاهشان عرق چین (کلاه دست بافت کوچک پارچه ای، شب کلاه) میگذاشتند تا اگر باد کلاهشان را برد، سرشان برهنه نماند و مغزشان باد و افتاب نخورد. اصلا کلمه ی "سربرهنه" از همینجا امده است.
به همین خاطر یکی از تکالیف بیرون امدن از خانه برای هر ادم عاقلی شال و کلاه کردن بوده، یعنی وقت بیرون امدن از خانه هم باید شال به کمرشان میبستند که شلوارشان نیفتد هم شب کلاهی را که از شب قبل روی سرشان بود ،سریع(پیش از انکه باد به سرشان بخورد) از سر برمیداشتند و کلاه بیرون را جایگزین ان میکردند.شب کلاه را نیز دم دست میگذاشتند که تا وقتی به خانه باز میگردند سریع انرا روی سرشان بگذارند و با همان بخوابند.
خلاصه که زمانی سربرهنه نبودن مثل اب و غذا از واجبات زندگی مردم بوده و انهایی که کلاهشان را باد میبرد یا به هر دلیلی کلاه از سرشان برداشته میشد، حس میکردند چیزی برایشان باقی نمانده و پاک بدبخت و گدا شده اند. حتی شاید عجیب تر هم باشد که بگوییم تفکری مثل : اگر بدون کلاه آب بخوری حافظه ت رو از دست میدی هم به شدت در آن زمان رواج داشته و در همان نوشته های جعفر شهری در کتاب تهران قدیم، آمده است که مردم وقتی آب میخوردند ،دستشان را روی سرشان میگذاشتند. همینقدر عجیب غریب!!!
حکایت دوم (مجازات تخته کلاه)
از دیگر حکایات عجیب غریب کلاه که به همین برهنگی سر و خرافات حول آن مربوط است ، مجازات “تخته کلاه” بوده که شاردن، جهانگرد فرانسوی که حدود 1400 سال پیش به ایران امده بود، درباره اش نوشته است. به گفته ی او ازین مجازات بیشتر برای تنبیه کسبه و دکان دارهایی که کم فروشی یا تقلب در فروش میکردند استفاده میشده. یعنی گردن شخص را از یک صفحه چوبی بزرگ میگذراندند و تخته را روی شانه هایش قرار میدادند و روی سرش یک کلاه بدرد نخور زنگوله دار میگذاشتند (که این خیلی باعث آبروریزی بود) مردم به این شمایل متهم میخندیدند و این کاسب بدبخت دیگر تا مدتها کار خلاف نمیکرد و جلوی مردم ظاهر نمیشد.
قصه ی کلاههای ایرانی انقدر عجیب و فراموش شده است که در زمان ما بیشتر از حکایت و قصه شبیه به خالی بندی است. از دیگر حکایات کلاه میتوانیم به ترس مردم از اینکه کلاه از سرشان برداشته شود یا کلاهی به زور سر آنها بگذارند اشاره کنیم ،به همین خاطر ما به کسی که مردم را فریب میدهد و از آنها سودجویی میکند “کلاهبردار” میگوییم یا از اصطلاحات “سر کسی کلاه گذاشتن” یا ” از سر کسی کلاه برداشتن “ استفاده میکنیم. نمیدانید چه هول و ولای عجیبی از اینکه یک وقت کلاه کسی دست دیگری بیفتد وجود داشت (در اصطلاح یعنی کارش به دست کسی بیفتد و مجبور باشد هر بلایی را تحمل کند).
حکایت سوم (طبقه اجتماعی)
ابتدا بریم که از دهخدا جان معنی دقیق کلاه رو بپرسیم و بعد ادامه بدیم :
سربند و هرچیزی که از پارچه و پوست و نمد و زربفت و تیرمه و جز آن سازند و جهت پوشش برسرگذارند. برای اطلاعات بیشتر اینجا را کلیک کنید.
روزگاری در ایران کلاه هم برای مردان هم زنان مهم ترین قسمت لباس بوده است و یکی از مهم ترین و حیاتی ترین وسایل زندگی محسوب میشده است.کلاه زنان بیشتر با پارچه، جواهرات و تزییناتش تغییر میکرد و متاسفانه بیشتر نشان دهنده ی ثروت همسر و میزان عزیز بودن زن پیش اقوامش بود ، اما برای مردان بیشتر نشان دهنده ی پیشه و طبقه ی اجتماعی آنها بوده است. مثلا کسی که عالم مذهبی بوده از روی کلاه و سربندش درجه ی علمیش معلوم میشده، درست مثل کلاههای افسری که فرمانده را از افسر متمایز میکند. بازاری های ثروتمند عمامه و دستار از جنس پارچه های گران قیمت و دست بافت میگذاشتند و عبا و قبای نایینی اعلا می پوشیدند. مردم عادی هم کلاه های نمدی و کاغذی ارزانی که فقط بدرد پوشاندن سر میخورد میگذاشتند و همانطور که میتوان حدس زد زیبایی خاصی نداشته است.
به دلیل همین تمایزها، اگر مردم غریبه ای را توی خیابان میدیدند، به محض دیدنش میدانستند که فقیر است یا ثروتمند، تازه به دوران رسیده است یا جد اندر جد با سواد بوده و خیلی چیزهای دیگر… حیف است که این روزها مردم کلاه سرشان نمیگذارند و نمیتوان شخصیت انها را حدس زد 🙁 برای مثال کسیکه خیلی احساس هنرمندی داشت ،کلاه بره سرش میگذاشت. آن هم کج 🙂
حکایت چهارم (کج کلاهی)
این کج کلاهی هم داستانی دارد. کلاه کج نشانه ی یاغی گری و سرکشی بوده است برای همین هم کج کلاه خان لقب یک یاغی شبیه رابین هود بود و مردم از ترسشان کلاهشان را صاف صاف روی سر میگذاشتند. سالها بعد هنرمندان برای اینکه بگویند حاضر نیستند شبیه مردم عادی رفتار کنند و از آنها متمایزند، کج کلاهی میکردند و امروزه هم همینکار را میکنند.
ریشه ی این کج کلاهی هم گویا از رسم کلاه گذاری مردم عشایر امده است. مثلا در ایل بختیاری هرکسی نمی تواند کلاهش را کج بگذارد. یعنی باید خان و رییس ایل باشد یا پهلوان یا بزرگمردی که بقیه احترامش را دارند. نیاید روزی که یک کوچکتر کلاهش را کج بگذارد و جلوی بزرگتر ها برود!!!! ممکن بود جنگ راه بیفتد.
خواجه حافظ شیرازی در این باره میفرمایند: "نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاه داری و ایین سروری داند"
خلاصه تا اینجا متوجه شدیم که طبقات مختلف اجتماع شکل کلاهشان از دیگران متمایز بود و مردمان متمکن و اشخاصی که قدرت مالی داشتند سعی میکردند جنس و اندازه و شکل کلاهشان از دیگران متمایز باشد و بین آنها رقابت رواج داشت. از جمله کلاههاییکه در گذشته روی مد بوده است، میتوان به کلاه پوستی اشاره کرد. کلاهی بسیااار دراز در حدود 35 سانتی متر و از پوست بره ی بخارا بوده، همانطور که میتوان حدس این کلاه متعلق به بچه پولدارهای ان دوران بوده و اتفاقا در ایران هم تولید نمیشده. این کلاه مستقیما از بخارا وارد میشده و برای مصرف کننده و دولت بسیار گران تمام میشده به همین خاطر محمد شاه قاجار دستور داد ارتفاع انها را نصف کنند تا خرج دولت نصف شود. بعدتر ها که دیگر خیلی گران شد خیلی ها نتوانستند بخرند و به استفاده ی شاه و شاهزاده ها محدود شد. چنانچه میرزا عباس فروغی شاعر آن زمان سروده:
"کلاه سرو قدان بس که سربلندی کرد به حکم شاه جهان کرده اند کوتاهش"
در ادامه تصاویری از نقاشی ها و سریال امیر کبیر اورده ایم که کلاه پوستی به بزرگان هست.
هرودوت ،اولین تاریخ نویس بزرگ یونانی در کتاب خود نوشته: “ایرانی ها جمجمه های سستی دارند زیرا از کودکی سر خود را می پوشانند و عمامه به سر میگذارند”. تاریخ نویس یونانی دیگری به نام استرابون هم در کتاب خود نوشته : “جوانان پارسی کلاهی بر سر دارند که شبیه برج است.”
خلاصه که تاریخ نویسان قدیمی دنیا هم متفق القول بودند که ایرانی ها سر برهنه نمیشدند و کهن ترین کلاه هایشان هم به هزاران سال پیش برمیگردد. مثلا تصاویر سنگ نگاره های سرپل ذهاب کرمانشاه که لولوبی ها (قوم باستانی ایرانی که 6000 سال پیش در کرمانشاه و قسمت هایی از کردستان و آذربایجان زندگی میکردند) از خودشان زده اند، شبیه همین کلاه های برج مانندی بوده که استرابون در کتابش از آن صحبت کرده است. در ادامه سمت راست نقش برجسته آنوبانینی در داخل شهر سرپل ذهاب و سمت چپ نقش گرافیکی آن را میبینیم.
خسرو تاجی داشت ک شصت من (واحد اندازه گیری در قدیم که هر من تقریبا معادل سه کیلوگرم بوده) زر خالص در آن به کار برده شده بود و مروارید های آن تاج هر یک به اندازه ی بیضه ی گنجشک بود و یاقوت های رمانی آن در شب ،چون چراغ روشنایی میداد و آنرا در شبان تار به جای چراغ به کار میبردند. زمردهایش دیده ی افعی را کور میکرد. زنجیری از طلا به طول هفتاد ذراع از سقف ایوان آویخته و تاج را به قسمی به آن بسته بودند که بر سر پادشاه قرار میگرفت و از وزن خود آسیبی به او نمیرسانید. بی شبهه این همان تاجی است که در بارگاه تیسفون می آویختند و طبری نیز از آن نام برده است.
از کتاب ایران در زمان ساسانیان ، نوشته آرتور کریستین سن
در ادامه متنی از کتاب ایران و ایرانیان نوشته ی پولاک یاکوب ادوارد را با هم میخوانیم: (پزشک و جراحی که بین سال های 1851-1860 پس از ترور میرزا تقی خان امیرکبیر به ایران آمد. او درسال 1855 به عنوان پزشک ویژه پادشاه قاجار ، ناصر الدین شاه خدمت کرد. پس از 10 سال زندگی در ایران ، به وطن بازگشت و به یادگار از خود کتابی درمورد ایران با عنوان یاد شده ، به رشته تحریر در آورد.)
"کلاه اعیان و متمولین از بهترین پوست بخاراست، آن هم از قسمت های دست چین و منتخب پشت بره. برای مردم با درآمدتر، از پوست زیبای بره های محلی و به خصوص بره های شیراز و قم تهیه میکنند ،به قیمت 2 تا 5 تومن. ایرانی ها همچنین زیر آن "عرق چینی" به سر میگذارند که زنان به خصوص زنان اصفهان به نقوش مختلف و با هنرمندی تمام آن را می دوزند. چون کلاه پوستی زود خراب و فرسوده می شد و در طی سال سه یا چهار عدد از آن باید خرید، مبالغ هنگفتی برای خریدش به خارج از مملکت میرفت. این مسئله ناصر الدین شاه را وادار به صدور فرمانی کرد که از بلندی کلاه بکاهند و در ساختن آن فقط پوست بره های داخلی را به کار برند. در روزنامه های رسمی ، مقررات و دستوراتی برای این کار درج شده بود و پاسبان هایی در معابر گماردند که بلندی کلاههای عابران را بی هیچ گذشتی ببرند ، ولی باز بعد از چندی شاه ناچار در برابر قدرت فائقه ی مد و مدپرستی سر فرود اورد و یک مقاومت منظم و متشکل از طرف صدر اعظم و وزرا ، فرمان او را خنثی کرد و این کار به تجدید آزادی فردی تعبیر شد. حتی بیشتر مردم حاضر بودند که اموالشان مصادره شود تا رضایت بدهند کلاهشان کوتاه شود و به این ترتیب سلطان نتوانست به میل خود ، رعایایش را در این زمینه به اطاعت وا دارد."
هفتاد هشتاد سال پس از این تاریخ ماجرای کلاه پهلوی پیش آمد که حتی کلاه های کوتاه شده ی قدیم ممنوع شد و مردم هم راضی به زور دولت برای فروکردن کلاه جدید به سر خود نشدند و در نهایت این عمل جریان تازه ای از جنگ دولت و ملت رو بوجود اورد.
بعد از همه ی این ماجراها رضاخان بر تخت سلطنت نشست و بناداشت یک شبه کشور را به کشوری مدرن تبدیل کند. از حق نگذریم خدمات های بسیاری از جمله ساخت راه آهن، تلگراف خانه و … داشت و درنهایت هم اقدام به تغییر رخت و لباس مردم به شکل اروپایی کرد و ترجیح داد که مردمش به جای کلاه ابا و اجدادی خود کلاه فرنگی به سر کنن که در نتیجه این اقدام قانون یک شکل شدن لباس رو تصویب کرد و حالا وقت شروع ماجراهای تازه بود. کلاه دوزان بیکار شدند ،چادر از سر زنان برداشته شد که کلاه جای آنرا بگیرد اما خوب خیلی ها خانه نشین شدند چون تن به این تصمیم نمیداند و دست آخر هم کمی زور دولت چربید و لباس های خوش آب و رنگی که از والدین به فرزندان میرسید در بقچه به خاطرات سپرده شد و ان دسته از کسانی که حتی موقع حمام دست روی سر میگذاشتند تا سر برهنه نباشند ازکلاه های زوری بیزار شدند.
نقل است که دست آخر صنف کلاهدوزان به دولت شکایت کردند، برخی هم از فرنگ کلاه شاپو و لگنی و بره آوردند این روال انقدر جلو رفت که دیگر دولت بیخیال لباس مردم شد و مردم هم که دیدند کلاه دولت پشم ندارد (یعنی دیگر کاری از دستش بر نمی اید) هر لباسی که دوست داشتند پوشیدند.
اخرین حکایت این قسمت هم میرسه به سفرنامه ی جیمز موریه :
پوشاک سر هر ایرانی از شاه تا گدا، از یک ماده ساخته شده که یک کلاه سیاه است که نزدیک به یک و نیم فوت (تقریبا 30 سانتی متر) بلندی دارد. به رنگ مشکی سیر درخشان یا کهربای سیاه و همه از پوست یک جانور است. نازکترین و بهترین گونه ی کلاه را از پوست بره ی نوزاد میسازند و هرچه عمر بره زیادتر شود، از خوبی جنس این کلاه کاسته میشود و پوست بره ی بزرگسال به ساختن کلاه مردم عادی میرسد. پوست بره در آستر کت ها و در خرقه های بسیار راحت نیز بکار میرود. تنها ویژگی پوشاک سر ایرانیان شالی است که گرد کلاه میپیچند و این ویژگی از ان پادشاه و شاهزادگان و برخی از بزرگان ،بلندپایگان کشور است. از سالها پیش، شال کشمیر را برای ترویج شال های زربفت بافته ی ایران از رواج انداخته اند.
اصطلاحات و ضرب المثل هایی که در انها واژه ی "کلاه" بکار رفته
خلاصه اینکه روزی در این سرزمین همه کلاه به سر بوده اند. از شاهان که تاج و نیم تاج روی سر داشتند تا کشاورزان و جنگ اوران.یکی را زرین کلاه نام نهادند یعنی همان کسی که تاج بر سر دارد و یکی را آهن کلاه یعنی مرد جنگی و شجاع که کلاه خود روی سرش میگذارد و به جنگ دشمن میرود. شاید با خودتان فکر کنید که تاج به سر داشتن تجربه ی بسیار متفاوت با حسی عالی بوده اما باید به عرضتان برسانم که در گذشته های خیلی دور اکثر آن تاجها به قدری سنگین بوده اند که با طناب از سقف آویزانشان می کردند و شاه نگون بخت ساعتها با استرس اینکه نکند سقف بریزد زیر آن مینشسته.
شاید برایتان جالب باشد که بگوییم در گذشته به مردان و پسران “کلاه به سر” نیز گفته میشده و اگر خانواده ای در نبود مرد خانه یا پسر بزرگش بی پناه میشده و نانی نداشته ، مردم میگفتند این خانه “کلاه به سر ندارد” و یواشکی به آنها کمک میکردند.یک اصطلاح قدیمی دیگر “کلاه را زمین زدن ” بوده است. در آن زمان اگر کسی حرف بی ربطی میزد،این اصلاح را به اون میگفتند ،به این معنا که چون حرف بی ربطی زده ای خودت کوتاه بیا.
اصطلاح دیگری که احتمالا خیلی شنیده اید “کلاه را باد بردن” است. در گذشته در شهرهایی مثل مرند و تبریز که بیشتر اوقات باد می امده ، مردم شهر کلاهشان را با دستمالی به سر می بستند تا باد آنرا نبرد زیرا هم از بی کلاهی خجالت می کشیدند هم معتقد بودند کسی که کلاهش را باد ببرد یعنی هرچه داشته از دست داده.
حالا شما کلاهتان را قاضی کنید (یعنی منصفانه قضاوت کنید. مثل کسی که به جای کلاه قاضی روی سرش نشسته باشد) و بگویید که : آیا فکر میکردید که روزی روزگاری داشتن کلاه از داشتن نان شب واجب تر بوده باشد؟ اگر پاسخ شما “بله” هست، فورا “کلاهتان را زمین بزنید”. هر وقت این اصطلاح را به کسی بزنند به این معنی هست که میگویند کوتاه بیا (زیرا حرف بی ربطی زده است)
اصطلاح رایج دیگری که خیلی بکار برده میشه ، “کلاهش را باد برد” هست که این هم برای خودش داستانی دارد. در گذشته در شهرهایی مثل مرند و تبریز که باد زیاد می امده، مردم کلاهشان را با دستمالی به سر میبستند تا باد نبرد (مخصوصا زمانی که کلاه لگنی و شاپو مد شده بود) زیرا معتقد بودند کسی که کلاهش را باد ببرد، هر چی داشته از دست داده. علاوه بر همه ی این توضیحات ،این کلمه یکی از واژگانی است که متنوعترین ضرب المثل ها و اصطلاحات ،با معانی گوناگون و حتی متضاد را در زبان شیرین فارسی ساخته است که در ادامه به ان میپردازیم.
از دیگر مثل های معروف با این واژه میتوان به “دوختن کلاه ازین نمد “به معنای سواستفاده از فرصت پیش امده، اشاره کرد.
“کلاه احمد بر سر محمود گذاشتن” >>> با وام گرفتن از کسی ، وام دیگری را پرداخت میکند.
“کلاه از سر کسی افتادن”>>> از شدت سرگرمی بی خود شدن
“کلاهت را بالا بذار” >>> به معنای بیشتر حواست را جمع کن !!
“کلاه شرعی گذاشتن”>>> این اصطلاح زمانی استفاده میشود که شخصی میخواهد به نفع خودش احکام شرعی را جور دیگری تفسیر کند و در ظاهر کلک بزند و کار حرام خود را حلال نشان دهد.برای مثال رشوه دادن حرام است و برای موجه نشان دادن ان میگویند:”رشوه نیست،هدیه است.” بیاد داشته باشیم که تغییر نام کارها، از قبح و زشتی ان کار کم نمیکند.
“کلاهش پس معرکه است”>>> به معنای عقب ماندن از دیگران و پیشرفت نداشتن.
برای اشنایی با امثال و حکم بیشتر اینجا کلیک کنید.